ابن المقفع ( مترجم : منشي )

45

كليله و دمنه ( فارسي )

نشان يافتم كه در وى اميد صحّت بود معالجت او بر وجه حسبت [ 1 ] بر دست گرفتم . و چون يكچندي بگذشت و طايفه‌اي را از امثال خود در مال و جاه بر خويشتن سابق ديدم نفس بدان مايل گشت ، و تمنّي مراتب اين جهاني بر خاطر گذشتن گرفت ، و نزديك آمد كه پاى از جاى بشود . با خود گفتم : اى نفس ميان منافع و مضارّ خويش فرق نميكني ؛ و خردمند چگونه آرزوى چيزي در دل جاى دهد كه رنج و تبعت [ 2 ] آن بسيار باشد و انتفاع [ 3 ] و استمتاع [ 4 ] اندك ؟ و اگر در عاقبت كار و هجرت سوى گور فكرت شافي واجب داري حرص و شره اين عالم فاني بسر آيد . و قويتر سببي ترك دنيا را مشاركت اين مشتي دون عاجز است كه بدان مغرور گشته‌اند . از اين انديشهء ناصواب در گذر و همّت بر اكتساب ثواب مقصور گردان ، كه راه مخوفست و رفيقان ناموافق و رحلت نزديك و هنگام حركت نامعلوم . زينهار [ 5 ] تا در ساختن توشهء آخرت تقصير نكني ، كه به نيت [ 6 ] آدمي آوندي [ 7 ] ضعيف است پر اخلاط [ 8 ] فاسد ، چهار نوع متضادّ ، و زندگاني آن را بمنزلت عمادي ؛ چنان كه بت زرين كه بيك ميخ تركيب پذيرفته باشد و اعضاى آن بهم پيوسته ، هر گاه ميخ بيرون كشي در حال از هم باز شود ؛ و چندانكه شاياني [ 9 ] قبول حيات از جثّه زايل گشت بر فور متلاشي گردد [ 10 ] . و بصحبت دوستان و

--> [ 1 ] . ( 1 ) حسبت مزد چشم داشتن ، اميد ثواب داشتن ( مقدّمة ) ؛ اجر و مزد را حسبت گويند . و حسبة للّه يعني باميد اجر و مزد خدائي و أخروي ؛ به راه رضاى خدا . [ 2 ] . ( 6 ) تبعت عاقبت به دو نتيجهء ناگواري كه از كار نابجائي حاصل شخصي گردد و در حكم تاوان و تلافي آن كار او باشد . [ 3 ] . ( 6 ) انتفاع سود بردن و منفعت يافتن . [ 4 ] . ( 6 ) استمتاع برخوردارى و جستن و گرفتن . [ 5 ] . ( 10 ) زينهار كلمهء تحذير و نهى است و در اين معني با حرف « تا » و صيغهء مضارع منفي به كار ميرود ؛ به صورت مخفّف زنهار نيز مستعمل است ؛ گاهى در آخر جمله و بدون تا و فعل ، و گاهى با « از » و اسمي ميآيد . از معاني ديگر اين كلمه اينجا بحث نيست . [ 6 ] . ( 11 ) به نيت نهاد و آفرينش و تركيب چيز و انسان . [ 7 ] . ( 11 ) آوند هر نوع ظرفي كه گنجايش چيزي داشته باشد و در آن چيزي بنهند . [ 8 ] . ( 11 ) أخلاط چهار خلطي كه مزاج آدمي از آن مركّبست يعني بلغم و خون و صفرا و سودا ( و اين دو تاى اخير را بفارسي گش گويند ) . [ 9 ] . ( 14 ) شاياني شايستگي و سزاواري و لياقت و براى چيزي مستعدّ بودن . [ 10 ] . ( 14 ) متلاشي گشتن از هم پاشيدن و ناچيز شدن . اصل آن لا شيء است و لغت تلاشي از آن ساخته شده است و در قواميس عربي در مادّهء لوش و لشا ميآيد .